باز دلم ميخواهد گريه كند
باز مي خواهد اين زخم كهنه را تازه كند
گريه مي كنم از بخت سياهم
ناله مي كنم از سنگيني .بار غم هايم
گريه مي كنم تا دلم پاك شود
از غم دوري تو آزاد شود
نمي توانم آتش عشقت را در دلم خاموش كنم
با قطره اشكم عشق تو را فراموش كنم
انگار خيال با تو بودن يك رويا بود
در كنارت بودن فقط برايم خوابي زيبا بود
كاش هرگز از اين خواب بيدار نمي شدم
كاش اينگونه با پايت گرفتار نمي شدم
حال بي نور ماهت چه كنم ؟
جز روشن كردن شمع نيمه جانم چه كنم
بي بوي تو ديگر زندگي معنايي ندارد
چشمان پر از اشكم ديگر سويي ندارد
تو را در گريه هايم مي بينم
همچو اين شمع در اين تاريكي مي ميرم
صدايت ميزنم همراه گريه هايم
كجايي عزيزم ....اي يار مهربانم ..........